my life
تمرین نگاه کردن به خود

امروز می خوام درباره موضوعی که بیشتر از دو ساله به طور اساسی منو درگیر خودش کرده بنویسم. و اون موضوع سبک زندگی و کار و تقابلشون با هم هست. حقیقتا قبل از نوشتن این مطلب با وجود فکرهای زیاد شبانه و قلط زدن در رختخواب و… هیچ جمع بندی خاصی نداشتم و این نوشته ممکنه بسیار پراکنده و بی ساختار و از هر دری سخنی باشه. ولی امیدوارم کتبی کردن اون چیزی که در ذهنم می گذره، کمک کنه به منسجم شدن فکر و برنامه هام.

همه ما در زندگی آرزوها و اهداف متنوع و قشنگی داریم؛ اما اغلب اوقات این آرزوها فقط در حد یک آرزو در ته ذهن ما باقی میمونن و یا نهایاتا در آغاز سال نو یا سال روز تولد، به عنوان اهداف جدید در نظر گرفته می شن و در انتهای موعد مقرر هم هیچ تغییری حاصل نمی شه. و گاهی فارغ از پیشرفت در کار و زندگی و… شاهد پسرفت هایی هم هستیم.

حقیقتا تمام دغدغه و فکرهای گاه و بی گاه من طی یک سال گذشته همین سه خط بالا بوده.

من همیشه آرزوها و امیال بزرگی داشتم و حداقل در ذهنم خودم رو شایسته حداثر موفقیت و کامیابی در زمینه ها مورد نظرم می دونستم. اما الان کم کم حتی ذهنیت این موضوع هم از من داره دور می شه. قضیه از چهار سال پیش شروع شد. وقتی کمرم آسیب دید و مجبور شدم در سن ۲۶ سالگی تن به تیغ جراحی بدم و یه عمل سخت و روزهایی سخت تر از اون رو تجربه کنم. الان که فکر می کنم میبینم که هیچ وقت بعد از اون عمل نتونستم شادابی و موفقیت و احساس خوب گذشته رو داشته باشم.

لزوما داشتن یک ضعف جسمی دلیل بر ناتوانی انسان نیست و توجیه خوبی هم برای عدم موفقیت نیست، اما این موضوع به هرحال نقطه شروع ناکامیهای من بوده. به قدری که حتی موفقیت های این سال ها رو در نظرم کمرنگ کرده.

پنج سال پیش پسری بودم ۲۴ ساله، کارمند نسبتا مفید و با اعتبار یک شرکت خصوصی در زمینه تجارت الکترونیک، دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت یکی از بهترین دانشگاه های کشور، رتبه دو رقمی کنکور ارشد، گه گاه ورزش می کردم، منظم کوه می رفتم و همیشه با دوستان و افراد مورد علاقه ام در ارتباط بودم و چند ماهی بود شخص خاص زندگی ام را یافته بودم. خلاصه اینکه روزهای خوبی بود و اگر پالس های منفی اعلام خطر هم بوده، من متوجه نمی شدم. تا اینکه ناگهان آن اتفاق بد ( مشکل کمر ) افتاد. چند ماه خانه نشینی، درگیری ها عاطفی، مشکلات جسمی و درد که این آخری هنوز هم دامنه دارد، سوغات آن اتفاق بود. حدود یک سال گذشت تا توانستم خودم را بیابم، بهبودی احساس می شد اما بسیار تدریجی و کسل کننده. ارتباطم با کار و حلقه دوستان کمتر شده بود و خودم هم توانایی تلاش بیشتر نداشتم. در سال بعد اوضاع بهتر شد و توانستم شغلم را تغییر دهم‌. در ظاهر امر و با تمام سختی هایش، حالا مدیرعامل یک شرکت معتبر با چند جین کارمند بودم. حقوق نسبتا خوبی می گرفتم و البته توانستم با دختر مورد علاقه ام بعد از دو سه سال داستان کشدار عاطفی، ازدواج کنم و خدا را شکر که همسرم در زندگی مشترک حتی از آنچه تصور می کردم، بهتر و کامل تر بود. چند ماه بعد فشار کاری چه از نظر جسمی که دائم نشستن پشت میز کلافه ام کرده بود و چه فکری ( به دلیل داشتن کارفرمایی با خلقیات خاص) و همینطور داشتن آرزوهای بالابلند مالی و کاری، باعث شد، از موقعیت شغلی خود استعفا داده و تصمیم به راه اندازی بیزنس کوچکی برای خودم بگیرم. و تازه سختی ها شروع شد… از بی درآمدی در ماه های اول تا بالا و پایین شدن های بازار و کار و… تا کم بودن درامد نسبت به فعالیت و از همه این ها مهمتر عدم توانایی من در ایجاد تعادل بین کار و زندگی و مسائل شخصی.

خلاصه کلام اینکه امروز که این مطلب را می نویسم و در آستانه سی سالگی، بیشتر از ۶ سال است کاری نکرده ام که بتوانم به خودم افتخار کنم؛ بیشتر از ۵ سال است که ورزش و فعالیت بدنی مناسبی نداشته ام؛ بیشتر از ۳ سال است که ارتباطات اجتماعی و دیدار با دوستانم را ناخودآگاه بسیار محدود کرده ام؛ بیشتر از ۲ سال است که کارمندی را به هوای آینده بهتر کاری و مالی رها کرده ام اما هنوز موفقیت دندان گیری نصیبم نشده است.

احساس می کنم تنبل و بی تحمل شده ام؛ تمرکزم برای انجام منظم کارها و برنامه ها کافی نیست؛ اغلب کوهی از کارها و پروژه های عقب افتاده و نیمه کاره را بر دوش می کشم و…

از همه اینها بدتر اینکه از نظر جسمی بسیار ضعیف و فرسوده شده ام. بیشتر از ۳۰ دقیقه بدون درد پشت میز نشستن و با کامپیوتر کار کردن برایم خاطره شده است. کمرم زود خسته می شود؛ گردن و شانه هایم به شدت درد می گیرد و… در اینه که به خودم نگاه می کنم افتادگی شانه هایم و برامدگی شکمم ( که به تازگی شبیه یک توپ فوتبالشده ) را می بینم که اعصابم را بهم می ریزند. و با این شرایط تقریبا مطمئن شده ام که نه می توانم به درستی کار کنم، نه حتی زندگی معمول را ادامه دهم. چه رسد به کشف قله های جدید کامیابی و موفقیت…

همه این ها را نوشتم چون میدانم به این سبک و سیاق نمی توان زندگی را ادامه داد؛ و باید داستان را طور دیگری نوشت. این ها را نوشتم تا بتوانم به خودم و زندگی ام نگاهی از بالا و دقیق تر داشته باشم. تا بتوانم راه های بهتر را پیدا و اجرا کنم.

من می خواهم تا زنده ام و تا جایی که در اختیار خودم است از سلامت جسمی حداکثری برخوردار باشم؛ پس باید برنامه منظم ورزشی و تغذیه مناسب داشته باشم.

من می خواهم قبل از رسیدن به ۴۰ سالگی از نظر مالی به بی نیازی و بازنشستگی برسم. پس باید برنامه کاری و مالی منظم و درستی داشته باشم.

من می خواهم از نظر شخصی و علمی هر روز بهتر از دیروز باشم. پس باید برنامه مطالعه و یادگیری مناسبی داشته باشم.

من می خواهم ارتباط مناسبی با دوستان و اطرافیانم داشته باشم و زندگی شاداب و سرزنده و با طراوتی را در کنار خانواده ام تجربه کنم. پیس باید بتوانم روزها و ساعاتی را به این موضوع مهم اختصاص دهم.

و حالا با همه ی این خواسته ها و آرزوها، امیدوارم این نوشته شروعی دوباره برای من باشد.

چند روزی است که به صورت جدی دارم درباره این موضوعات فکر و مطالعه و بررسی می کنم. و خیلی زود نیز وارد گود عمل می شوم.

سعی می کنم از این به بعد و به طور منظم تجربیات و نتایج حاصل از این تغییر مسیر را در وبلاگم بنویسم.

پ.ن: خوشحال می شوم اگر این صفحه مخاطبی دارد، نظر و تجربیاتش را در این مورد با من و دیگران به اشتراک بگذارد.

بیشتر بخوانید
پاره شدن چرت بهاری
پاره شدن چرت بهاری

هم کشیدن به معنای همت کردن، از دسته کارهایی هست که تو فصل بهار تا حدود زیادی سخت و طاقت فرسا می شه. در نتیجه تمام کارها می مونه واسه بعد! حالا این بعد کی بیاد خدا می دونه! یکی از بدی های شروع سال نو با فصل بهار هم دقیقا همینه که از نظر شروع فعالیت و برنامه ریزی برای سال جدید با شروع بهار تناقض وجود داره. مثلا اگر سال نو با زمستون شروع می شد شاید می شد بیشتر و جدی تر کار کرد. به هر حال بهاره و فصل خوردن و خوابیدن و… خلاصه ما هی برنامه میریزیم. هی برنامه ما رو میریزه بهم و کاری پیش نمیره.

البته از طرفی مسئله بر می گرده به انتظار زیاده از حد از خودم و همینطور پر بودن ذهنم از ایده ها و کارهایی که دوست دارم انجام بدم و طبیعتا کسی که با یه دست چندتا هندونه برداره وضعیتش همین میشه که الان من شدم.

دوست داشتم مقدار مشخصی سرمایه و آدم کاربلد و علاقمند داشتم که می تونستم باهاشون همه چیزایی که تو ذهنم می چرخه رو اجرا کنم.

به هر حال کارها پیش میره؛ اگرچه کند. و زندگی می گذره و تموم میشه؛ اگرچه تند! ولی ما هنوز امیدواریم و خدا رو شکر بخاطر این امیدواری که اگر نبود معلوم نبود تکلیف آدمیزاد چی میشد.

شاد باشید دور و بریا. رفقا. اونایی که اون ته نشستید. دنیا دو روزه.

بیشتر بخوانید
1_roozBarfi_teh_11_4
همه آلودگی است این ایام

جهان ملغمه پیچیده ای است برای خودش و اگر آدمی دلش را به چیزهایی مثل همین باریدن ناگهانی برف در زمستان خوش نکند؛ احتمالا توان دوام زیادی نخواهد داشت. از آن برف ها که صبح وقتی از خواب بیدار می شوی نمی دانی چرا دلت یک کاسه آش می خواهد و بعد از پنجره می بینی همه جا سفید پوش شده؛ و همه بدی ها و تلخی ها و غصه ها را برای ساعتی فراموش می کنی. آدمهایی مثل من پشت پنجره لیوان به لیوان چایی غلیظ نوش می کنند و آنها که دلی دارند دستی به برف می برند و گوله برفی و… رفقایی هم هستند که هنوز آنقدر خوب هستند که می توانند آدم برفی خودشان را بسازند.

راستی اگر امسال برفی نبارد چه خواهد شد…

پ.ن: تیتر شعری از شاعر جهان، شاملو

بیشتر بخوانید
1
ششمین روز زمستان

تمام شب خوابش نبرد. عادت پهلو به پهلو شدن هم ندارد. بلند میشود می نشیند وسط تخت و باز دراز می کشد. دشب هم همه اش همین بود. نمی توانستم نگاهش کنم. بهتر بود فکر کند من خوابم. یا حداقل خواب آلود.

اما صبح که رفت واقعا خواب بودم. بیدار شدم نبود. نمازش را خوانده بود و رفته بود. و این همه بود و نبود و منی که نمیدانم چه می شود کرد. فقط باید منتظر بود و حکمت خدا را برای این بود و نبودهای این روزها تماشا کرد؛ که آدمیزاد تماشاگری بیش نیست.

پ.ن: هرچی هستی باش! اما کاش.. اما کاش.. اما کاش.. اما کاش.. اما کاش.. اما کاش.. اما کاش.. اما کاش..

بیشتر بخوانید
m
مصطفی

یادم نمی آید مصطفی را برای اولین بار کجا دیدم. کجا با هم رفاقت کردیم و کجا رفاقتمان شد عهد برادری. فقط خاطرم هست من بودم و مصطفی و کوچه پس کوچه های تنگ و طولانی هاشمی و حرف و حرف و حرف. مثل بچه های لج باز و یک دنده بود و گمانم هست. کارها و رفاقت ها باید به روال او انجام می شد و می شد. همیشه می شد. همیشه خدا و البته من دوستش داشتم. رفاقت می کرد. دروغ نمی گفت. سر وقت به قرار نمی رسید ولی مطمئن بودی که می رسد. حالا می خواست قرار عروسی باشد یا عزا، می خواست سر قرار بخاطر من بمیرد یا ارثم را صاحب شود. می دانستم که همیشه سر قراری که یک طرفش من باشم می رسد. این اطمینان خوب بود. خیلی خوب. و همیشه خدا می دانستی کسی هست که در حد توان خودش، گوش و چشم و توش و توان تو باشد. برای همین مصطفی شد برادر و برادرانه دوستش داشتم. و چقدر راز دل که به هم گفتیم و…

آقا مصطفی، مرد خاکستری، پدر ارغوان و… از تو دلخورم. علتش را هم خودت گفتی و البته ساختی و من مثل همیشه چیزی نگفتم و گذشت و می دانم تو هم دلخوری. ولی برادر، دوستت دارم. گاهی باید صبر کنی تا زمستانی تمام شود و بهار بیاید. کمی بیشتر صبوری کن. شعر تازه ای که سروده ای را ببوس و منتظر باش. یکی از همین روزها شماره ات را خواهم گرفت. مواظب باش با برادرت سرسنگین نباشی.

بیشتر بخوانید

divaneh
دیوانه بود!

دیوانه بود!

چون باید همه چیز را می گفت، چیزی نگفت.

چون دوست داشت همه چیز را بیاموزد، چیزی نیاموخت.

چون می خواست به تمام دنیا سفر کند، جایی نرفت.

چون دلش می خواست همه آدمها را ببیند، کسی را نمی دید.

چون حالش بد نبود، هیچ چیز حال او را خوب نمی کرد.

دیوانه بود…

بیشتر بخوانید
Tea-Time-De-quelle-planète-es-tu
با خانه مان

این مطلب را چند روز پیش از مراسم ازدواج نوشتم و انگار قسمت نبود کامل و منتشر شود:

انگار خوشحالم و کم کم دارد همه چیز شکل می گیرد و قطعات پازل زندگی کامل و کامل تر می شود. چند روز دیگر جشن می گیریم و به خانه مان می رویم. زیر یک سقف! و دوست دارم این اتفاق پیش درآمد اتفاقات بیشتری باشد. دوست دارم بجای آنکه خسته مان کند خستگی را از تنمان بیرون کند.

بگذریم. حالا دو سه ماهی هست که پایمان به خانه باز شده. خانه خودمان. البته خودمان اجاره اش کردیم. سند هنوز به اسم صاحبخانه است! از هفته ها قبلش وسائل را خریدیم و چیدیم و ساختیم و… و حالا خانه جای گرم و نرمی شده برای ما و هرکجا که باشیم آخر برمی گردیم سر خانه اولمان. خانه خودمان. قوری و قندان و چای خودمان. که به جهانی می ارزد.

زندگی اگرچه اغلب سخت می گیرد ولی بر وفق مراد است. همه چیز محیا است و چیزی کم نیست. و البته بزرگترین حجم خانه را آرزوهایمان گرفته است. آرزوهایی که گاه می ترساندمان و گاه شوق کار و زندگی را در ما دوچندان می کند.

با آرزوی روزهای بهتر و دلی شاد برای همه دوستان و اطرافیانی که سخت می شود دیدشان اگر چه خیلی دور نیستند.

بیشتر بخوانید
fornasetti1010909
طوفان تویی

روبروی مدرسه ( از واژه آموزشگاه خوشم نمی آید ) پیاده اش کردم. گفت رسیدی اس بده. دور میدان نارمک که رسیدم اس دادم: “رسیدم”

ماشین را دست پاچه ( مثل همان وقت ها که یادش بجا بود ) در کوچه پس کوچه های اطراف میدان پارک کردم. برگشتم سمت میدان و شهرکتاب…

شراب من امروز وارد ۳۰ سالگی شد. از سی سالگی خود گفتن ساده است. مثلا می توانی احساست را بنویسی. آرمان هایت را. آنچه گذشت و آنچه خواهد گذشت. از افتادن به سرازیری ( که دوستش ندارم ) و هزار چیز دیگر. اما از سی سالگی عشقت که می خواهی بگویی انگار چیزی این وسط گم است. بخصوص اگر اتفاقی آن شب فیلم های ۲۰ سالگی اش را خانوادگی به تماشا نشسته باشی. بخصوص اگر آن روز تهران طوفانی باشد و چند بار غروب کنی و…

زیر چشمی نگاهش می کردم. با دقت به صورتش در صفحه تلویزیون خیره شده بود و با ظرافت خاصی ظرف ها را بدون نگاه کردن می شست. بی حوصله به اطراف نگاه می کرد. همه ظرف ها شسته شدند. میز آشپزخانه و میز شام پاک شد و دستمال سفره ها تا خوردند. زیر چشمی نگاهش می کردم. داشت به سی سالگی فکر می کرد.

کتاب* را که عصر، قبل از طوفان خریدم؛ روی گیتارش گذاشته ام. نه به هوای دیدنش. سال هاست تارهای گیتارش نلرزیده. بجایش دل من را می لرزاند. هر شب و هر روز. خودش ساز است. ساز دلنواز من. ساز سی ساله.

کتاب را نیمه شب پیش از اینکه به خواب برویم نشانش می دهم. با چند خط بدخطی که صفحه اولش خط خطی کرده ام. برای اینکه بداند تصویر سی سالگی برای من پر است از آرزوهایی که هنوز مانده تا آورده و برآورده شود.

همسر سی ساله ام. تولدت مبارک. خسته نباشی از این همه زندگی.

* کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

بیشتر بخوانید
-myhtml-article-1384-m12-13841221021
سلامی طولانی به سال ۱۳۹۳

طبق معمول هر سال دوست دارم کمی درباره سالی که گذشت فکر کنم و کمی درباره سالی که پیش رو داریم. راهی که رفتیم و راهی که باید بریم و زندگی ای که همچنان در جریانه… نوشته های این پست حاصل همین فکر کردن هاست…

سالی که گذشت

سل ۹۲ یکی از متفاوت ترین سال های زندگی من بود. سالی که درست ۲۱ روز قبل از آغازش متاهل شدم و سال ۹۲ اولین سال کامل تاهل بود. توی این پست قصد ندارم درباره این مسئله بنویسم و تنها به همین بسنده می کنم که دوران نامزدی هم واسه خودش دورانیه و با اینکه الآن  به شدت منتظریم شهریور ۹۳ از راه برسه و بریم سر خونه زندگیمون، قطعا دلمون خیلی هوای این روها رو خواهد کرد. به هر حال برای من راضی کننده بود و خوشحالم که هنوز هم مثل یک سال پیش فکر می کنم در انتخاب شریک زندگیم اشتباه نکردم. شاید این بزرگترین دستاورد سال ۹۲ باشه.

اتفاق بعدی سال ۹۲ در زمینه کاری بود. جایی که از کارمندی استعفا دادم و استارت تجارت خودمو زدم. در این زمینه هم خدا رو شاکرم که بعد از ۱۰ ماه فعالیت روی ایده های خودم و البته همکاری و پشتیبانی بی دریغ فرشته ام، از کارم پشیمون نیستم و بنظر می رسه روز به روز داریم جلو می ریم. هرچند به سختی، قدم به قدم و کند. اما لذت بخشه….

اما شرایطی که سال ۹۲ به من اجبار کرد از جمله کمی سر شلوغ بودن و حجم زیاد فعالیت و بی پولی و البته رفت و آمد متوالی بین خانه ما و خانه همسر، باعث شد بعضی چیزهای ارزشمند از من دور بشن. مثل دیدار دوستان و اقوام و فعالیت های تفننی مثل سینما و کتاب و کافه و…که این رو هم میزارم به پای چیزایی که بدست آوردم.

اما سال پیش رو…

در زمینه زندگی شخصی امیدوارم مراحل خرید خونه ( اگر بتونیم ) و وسائل و اجرای مراسم و… به خوبی و خوشی تموم بشه و زندگی واقعی و کاملمون رو شروع کنیم. از طرفی امیدوارم بیشتر همدیگر رو بشناسیم و بیشتر در کنار هم باشیم و یار و همکار هم باشیم.

در زمینه کاری هم برنامه های زیادی دارم که امیدوارم عملی بشن و بتونم شرایط مناسب تری رو برای خودمون فراهم کنم.

و البته مثل همیشه اگر دو آرزوی بالا عملی بشه، امیدوارم بتونم وقت بیشتری به برنامه های حاشیه ای بدم و کمی با کسایی که بیشتر دوستشون دارم باشم.

در یک پاراگراف کوتاه آروزی من برای سال ۹۳ خرید خونه، عوض کردن ماشین و رسیدن به درآمدی هست که علاوه بر اینکه کفاف قسط هامون رو میده مقداری هم برای زندگی راحت برامون باقی می زاره. و البته هیچ کودوم از این ها رو بدون سلامتی خودم و همسرم و اطرافیانم نمیخوام. که من از درد و رنج بیماری توی ۳  سال گذشته خیلی کشیدم.

سالتون رو به سلامت تحویل کنید.

۲۴ اسفند ۱۳۹۲  – تهران

 

بیشتر بخوانید
خط-ثروت
وقتی که خودم را اخراج کردم

اسفند ماه، بعد از سه سال فراز و نشیب به عقد هم درآمدیم؛ من که پیش از این، کار به عنوان کارشناس تولید محتوا در یک مجموعه فعال در اینترنت را به مدت ۲ سال تجربه کرده بودم. با نسبتا بد دیدن اوضاع کاری و مالی شرکت مزبور و به هوای کسب تجربه جدید و با پیشنهاد کاری جدید و درست ۴ ماه قبل از مراسم عقد، با وجود علاقه به کار قبلی، از شرکت استعفا دادم و وارد یک شرکت تولید نرم افزار شدم.

شرکت جدید دنیایی از تجارب جدید، سختی های عجیب و غریب و… بود و همه این ها تنها به دلیل این بود که من، کارشناس تولید محتوای یک شرکت فعال در وب، ناگهان تبدیل به مدیرعامل یک شرکت نسبتا بزرگ و فعال تولید نرم افزار شده بودم. (البته تحصیلاتم مرتبط با مدیریت است) و تجربه مدیریت واقعی از آن تجربه های ناب و سختی بود که واقعا به آن نیاز داشتم. اما این نیاز با مشکلاتی همراه بود که با وجود موفقیت نسبی در کارم، تصمیم به ترک آن گرفتم. و این بار نه به مقصد خاصی. بلکه تصمیم، راه اندازی کاری برای خودم بود ( این تصمیم دلایل متعدد داشت که بعدا خواهم گفت. ).

۶ ماه از آغاز دوران متاهلی ( از نظر مالی برای یک کارمند یعنی آغاز دوران قسط و قرض و بی پولی و مسائل مالی و…) گذشته بود که اسرار های یک ماهه من جواب داد و صاحب شرکت استعفای مرا پذیرفت.

در این شرکت حقوق نسبتا خوبی می گرفتم (خرج مان را می داد. قسط و قرض ها پرداخت می شد. گاهی به تفریح می رفتیم و برای اطرافیانمان هدیه کوچکی می خریدیم). اما کافی نبود. با این پول ها خرید خانه خوب، ماشین خوب و… همگی خواب و خیال بود.

تصمیم خودم را گرفته بودم باید ثروتمند می شدم! چند برنامه و فکر تجاری هم داشتم. ۷ میلیون تومان پس انداز هم داشتیم که بتوانیم از پس خرج ها و اقساط تا زمانی که کارمان پول می شود، بر بیاییم. و پولی خاصی هم برای آغاز بیزنس خود نداشتیم!

از همان روز استعفا، برنامه ریزی برای شروع یک کار جدید آغاز شد. تجربه دوران کار در دو شرکت قبلی در این زمینه کمک خوبی بود و از همه این ها مهمتر پذیرش شرایط جدید (بی پولی و خوردن از جیب و بیکاری ظاهری من که از نظر نگاه اطرافیان شاید کمی مسئله ساز بود)، همراهی و همکاری همسرم با من بود. به طوری که او تبدیل به شریک تجاری و همکار اداری من در خانه شد!

ثروت چیزی است که داشتنش همیشه آرزوی من بوده است. و از سویی چیزی است که تا به حال آن را به مقدار خواسته ام نداشته ام ( ثروت می تواند مادی یا معنوی یا فرهنگی یا علمی یا هر مدل دیگری باشد. اما در این نوشته منظورم همان ثروت مادی است ).

حقیقتا پس از مدت ها فکر کردن به قضیه علم بهتر است یا ثروت به نتیجه خاصی نرسیدم. چون علم هم نوعی ثروت است. نوعی ثروت علمی. معمولا افرادی که به کسب ثروت مادی نائل می شوند (بجز استثنائاتی مثل ارث پدری، شانس های زودرس دزدی و…) افرادی هستند که دارای درجاتی از ثروت های معنوی نیز می باشند. و این مسئله است که می تواند آن ها را در راه کسب ثروت مادی هوشیارتر و موفق تر نماید.

من هم مثل خیلی های دیگر دوست داشتم در شرایطی قرار بگیرم که بتوانم هر آنچه را می خواهم بدست آورم. علاقه به داشتن خانه خوب، ماشین خوب، وسائل مدرن و بروز، خریدهای آنچنانی، تفریحات گران قیمت و از همه مهم تر نداشتن نگرانی نسبت به مسائل مالی از مهمترین دغدغه های کاری من است. بخصوص وقتی دنیای مجردی به پایان می رسد. این خواست ها به دلایل مختلف گسترده تر می شود. و همین می شود که به فکر تضمین و تامین درست آینده خود و خانواده ات باشی.

امروز ۵ ماه و یک هفته از آغاز فعالیت جدید من می گذرد. این مدت باعث کسب انبوهی از تجربه شد که هر روز هم با شدت بیشتری ادامه دارد. برآیندم از این مدت کسب موفقیت بوده است ( نه در حد رسیدن به آرزوهایی که گفتم و یا حتی همان حقوق کارمندی!) و می خواهم از این پس تجربه های کوچکم را با شما به اشتراک بگذارم و از تجارب شما استفاده کنم؛ تا بتوانیم با هم دنیای بهتری داشته باشیم.

بیشتر بخوانید