با خانه مان

این مطلب را چند روز پیش از مراسم ازدواج نوشتم و انگار قسمت نبود کامل و منتشر شود:

انگار خوشحالم و کم کم دارد همه چیز شکل می گیرد و قطعات پازل زندگی کامل و کامل تر می شود. چند روز دیگر جشن می گیریم و به خانه مان می رویم. زیر یک سقف! و دوست دارم این اتفاق پیش درآمد اتفاقات بیشتری باشد. دوست دارم بجای آنکه خسته مان کند خستگی را از تنمان بیرون کند.

بگذریم. حالا دو سه ماهی هست که پایمان به خانه باز شده. خانه خودمان. البته خودمان اجاره اش کردیم. سند هنوز به اسم صاحبخانه است! از هفته ها قبلش وسائل را خریدیم و چیدیم و ساختیم و… و حالا خانه جای گرم و نرمی شده برای ما و هرکجا که باشیم آخر برمی گردیم سر خانه اولمان. خانه خودمان. قوری و قندان و چای خودمان. که به جهانی می ارزد.

زندگی اگرچه اغلب سخت می گیرد ولی بر وفق مراد است. همه چیز محیا است و چیزی کم نیست. و البته بزرگترین حجم خانه را آرزوهایمان گرفته است. آرزوهایی که گاه می ترساندمان و گاه شوق کار و زندگی را در ما دوچندان می کند.

با آرزوی روزهای بهتر و دلی شاد برای همه دوستان و اطرافیانی که سخت می شود دیدشان اگر چه خیلی دور نیستند.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *