بلبل مسجد شازده

این اسمی بود که بابا رویش گذاشته بود. وگرنه برای من همه اش در سه حرف خلاصه می شد: علی. علی شاید اولین دوست جدی من به معنای واقعی باشد. اولین کسی که توانستم با او خاطره مشترک بسازم. هفت سال مان بود. خانه هایمان به هم نزدیک بود. پایین دست میدان جوانشیر ( کرمانشاه) مسجدی بود به اسم شازده. ما روبروی مسجد در خانه های سازمانی جهاد می نشستیم و علی و خانواده اش پایین دست مسجد در خانه ای اجاره ای. پدر علی طلبه بود و علی تکبیر گوی مسجد. از علی بجز چند خاطره کوتاه چیز زیادی به ذهن ندارم. یادم می آید تازه با باطری نیم قلم و لامپ ده وات آشنا شده بودیم. کارمان خرید سیم و باطری و لامپ از پیرمرد کوری بود که سر بازار کرمانشاه دکه داشت. پیرمرد کور بود ولی به ما نور می فروخت. نمی دانم چرا دوستش نداشتیم. بنظر خشن می آمد. شب های تاستان و خوردن توت های درخت داخل مسجد قسمت دیگری از خاطرات مشترک با علی است. توت ها مزد نماز جماعتمان بود. خدا می داند این نمازها کجا پشتمان را قرص نگه داشته است. یادم می آید خیلی زود علی و خانواده اش رفتنی شدند. با دست های کوچکم در جمع کردن اثاثیه کمکشان کردم. رفتند.
چیز بیشتری خاطرم نیست. هرچه هست جزئیاتی شبیه آنچه در بالا گفتم است. اما علی هنوز هم یکی از نام هاست. یکی از نام هایی که گه گاه در ذهنم رژه می رود. به گمانم دوستش داشتم. و گمان می کنم اولین دوستم بود.
تکبیر گفتن را از او یاد گرفتم. علی بلبل مسجد شازده بود.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *