تمرین نگاه کردن به خود

امروز می خوام درباره موضوعی که بیشتر از دو ساله به طور اساسی منو درگیر خودش کرده بنویسم. و اون موضوع سبک زندگی و کار و تقابلشون با هم هست. حقیقتا قبل از نوشتن این مطلب با وجود فکرهای زیاد شبانه و قلط زدن در رختخواب و… هیچ جمع بندی خاصی نداشتم و این نوشته ممکنه بسیار پراکنده و بی ساختار و از هر دری سخنی باشه. ولی امیدوارم کتبی کردن اون چیزی که در ذهنم می گذره، کمک کنه به منسجم شدن فکر و برنامه هام.

همه ما در زندگی آرزوها و اهداف متنوع و قشنگی داریم؛ اما اغلب اوقات این آرزوها فقط در حد یک آرزو در ته ذهن ما باقی میمونن و یا نهایاتا در آغاز سال نو یا سال روز تولد، به عنوان اهداف جدید در نظر گرفته می شن و در انتهای موعد مقرر هم هیچ تغییری حاصل نمی شه. و گاهی فارغ از پیشرفت در کار و زندگی و… شاهد پسرفت هایی هم هستیم.

حقیقتا تمام دغدغه و فکرهای گاه و بی گاه من طی یک سال گذشته همین سه خط بالا بوده.

من همیشه آرزوها و امیال بزرگی داشتم و حداقل در ذهنم خودم رو شایسته حداثر موفقیت و کامیابی در زمینه ها مورد نظرم می دونستم. اما الان کم کم حتی ذهنیت این موضوع هم از من داره دور می شه. قضیه از چهار سال پیش شروع شد. وقتی کمرم آسیب دید و مجبور شدم در سن ۲۶ سالگی تن به تیغ جراحی بدم و یه عمل سخت و روزهایی سخت تر از اون رو تجربه کنم. الان که فکر می کنم میبینم که هیچ وقت بعد از اون عمل نتونستم شادابی و موفقیت و احساس خوب گذشته رو داشته باشم.

لزوما داشتن یک ضعف جسمی دلیل بر ناتوانی انسان نیست و توجیه خوبی هم برای عدم موفقیت نیست، اما این موضوع به هرحال نقطه شروع ناکامیهای من بوده. به قدری که حتی موفقیت های این سال ها رو در نظرم کمرنگ کرده.

پنج سال پیش پسری بودم ۲۴ ساله، کارمند نسبتا مفید و با اعتبار یک شرکت خصوصی در زمینه تجارت الکترونیک، دانشجوی کارشناسی ارشد مدیریت یکی از بهترین دانشگاه های کشور، رتبه دو رقمی کنکور ارشد، گه گاه ورزش می کردم، منظم کوه می رفتم و همیشه با دوستان و افراد مورد علاقه ام در ارتباط بودم و چند ماهی بود شخص خاص زندگی ام را یافته بودم. خلاصه اینکه روزهای خوبی بود و اگر پالس های منفی اعلام خطر هم بوده، من متوجه نمی شدم. تا اینکه ناگهان آن اتفاق بد ( مشکل کمر ) افتاد. چند ماه خانه نشینی، درگیری ها عاطفی، مشکلات جسمی و درد که این آخری هنوز هم دامنه دارد، سوغات آن اتفاق بود. حدود یک سال گذشت تا توانستم خودم را بیابم، بهبودی احساس می شد اما بسیار تدریجی و کسل کننده. ارتباطم با کار و حلقه دوستان کمتر شده بود و خودم هم توانایی تلاش بیشتر نداشتم. در سال بعد اوضاع بهتر شد و توانستم شغلم را تغییر دهم‌. در ظاهر امر و با تمام سختی هایش، حالا مدیرعامل یک شرکت معتبر با چند جین کارمند بودم. حقوق نسبتا خوبی می گرفتم و البته توانستم با دختر مورد علاقه ام بعد از دو سه سال داستان کشدار عاطفی، ازدواج کنم و خدا را شکر که همسرم در زندگی مشترک حتی از آنچه تصور می کردم، بهتر و کامل تر بود. چند ماه بعد فشار کاری چه از نظر جسمی که دائم نشستن پشت میز کلافه ام کرده بود و چه فکری ( به دلیل داشتن کارفرمایی با خلقیات خاص) و همینطور داشتن آرزوهای بالابلند مالی و کاری، باعث شد، از موقعیت شغلی خود استعفا داده و تصمیم به راه اندازی بیزنس کوچکی برای خودم بگیرم. و تازه سختی ها شروع شد… از بی درآمدی در ماه های اول تا بالا و پایین شدن های بازار و کار و… تا کم بودن درامد نسبت به فعالیت و از همه این ها مهمتر عدم توانایی من در ایجاد تعادل بین کار و زندگی و مسائل شخصی.

خلاصه کلام اینکه امروز که این مطلب را می نویسم و در آستانه سی سالگی، بیشتر از ۶ سال است کاری نکرده ام که بتوانم به خودم افتخار کنم؛ بیشتر از ۵ سال است که ورزش و فعالیت بدنی مناسبی نداشته ام؛ بیشتر از ۳ سال است که ارتباطات اجتماعی و دیدار با دوستانم را ناخودآگاه بسیار محدود کرده ام؛ بیشتر از ۲ سال است که کارمندی را به هوای آینده بهتر کاری و مالی رها کرده ام اما هنوز موفقیت دندان گیری نصیبم نشده است.

احساس می کنم تنبل و بی تحمل شده ام؛ تمرکزم برای انجام منظم کارها و برنامه ها کافی نیست؛ اغلب کوهی از کارها و پروژه های عقب افتاده و نیمه کاره را بر دوش می کشم و…

از همه اینها بدتر اینکه از نظر جسمی بسیار ضعیف و فرسوده شده ام. بیشتر از ۳۰ دقیقه بدون درد پشت میز نشستن و با کامپیوتر کار کردن برایم خاطره شده است. کمرم زود خسته می شود؛ گردن و شانه هایم به شدت درد می گیرد و… در اینه که به خودم نگاه می کنم افتادگی شانه هایم و برامدگی شکمم ( که به تازگی شبیه یک توپ فوتبالشده ) را می بینم که اعصابم را بهم می ریزند. و با این شرایط تقریبا مطمئن شده ام که نه می توانم به درستی کار کنم، نه حتی زندگی معمول را ادامه دهم. چه رسد به کشف قله های جدید کامیابی و موفقیت…

همه این ها را نوشتم چون میدانم به این سبک و سیاق نمی توان زندگی را ادامه داد؛ و باید داستان را طور دیگری نوشت. این ها را نوشتم تا بتوانم به خودم و زندگی ام نگاهی از بالا و دقیق تر داشته باشم. تا بتوانم راه های بهتر را پیدا و اجرا کنم.

من می خواهم تا زنده ام و تا جایی که در اختیار خودم است از سلامت جسمی حداکثری برخوردار باشم؛ پس باید برنامه منظم ورزشی و تغذیه مناسب داشته باشم.

من می خواهم قبل از رسیدن به ۴۰ سالگی از نظر مالی به بی نیازی و بازنشستگی برسم. پس باید برنامه کاری و مالی منظم و درستی داشته باشم.

من می خواهم از نظر شخصی و علمی هر روز بهتر از دیروز باشم. پس باید برنامه مطالعه و یادگیری مناسبی داشته باشم.

من می خواهم ارتباط مناسبی با دوستان و اطرافیانم داشته باشم و زندگی شاداب و سرزنده و با طراوتی را در کنار خانواده ام تجربه کنم. پیس باید بتوانم روزها و ساعاتی را به این موضوع مهم اختصاص دهم.

و حالا با همه ی این خواسته ها و آرزوها، امیدوارم این نوشته شروعی دوباره برای من باشد.

چند روزی است که به صورت جدی دارم درباره این موضوعات فکر و مطالعه و بررسی می کنم. و خیلی زود نیز وارد گود عمل می شوم.

سعی می کنم از این به بعد و به طور منظم تجربیات و نتایج حاصل از این تغییر مسیر را در وبلاگم بنویسم.

پ.ن: خوشحال می شوم اگر این صفحه مخاطبی دارد، نظر و تجربیاتش را در این مورد با من و دیگران به اشتراک بگذارد.

2 دیدگاه در “تمرین نگاه کردن به خود

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *