خواهر به غربت رفته

او خواهر به غربت رفته است. وقتی آن لیوان شیشه ای از روی میز “کافه سارا” افتاد و نشکست؛ قسمت اینطور نوشته شد.

آرام گفت. نشنیدم. خواهرم به غربت رفت. به غربت فرستادمش. به غربی خودخواسته. خودش خواسته. خودم خواسته.

داستان گلیم و جاجیم طرح کودکی…

داستان آن بافت سبزآبی…

داستان کتابی که تمام برگهایش سفید بود…

و داستان کتابی که قافش حرف آخر عشق بود؛ اما نام دیگر من نبود….

حالا نشسته بر دیوار بی حوصلگی. بطالت روزهای سرد زمستانی را می گذرانیم! بی آنکه بدانیم چرا این روزها خسته ترین روزهای آذر است*!

او خواهر به غربت رفته است! و این غربت سخت مرا می آزارد!

پ.ن: به غربت رفته در زبان شهر ما یعنی ازدواج دختر با غریبه ها. با قومی دیگر. با قومی که از ما نیست و رفتن به شهری غریب برای زندگی! به زبان ساده و غمگین یعنی رنج!

* پاییز در حوالی چشم تو ساده شد …. از روزهای خسته ی آذر که رد شدی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *