ششمین روز زمستان

تمام شب خوابش نبرد. عادت پهلو به پهلو شدن هم ندارد. بلند میشود می نشیند وسط تخت و باز دراز می کشد. دشب هم همه اش همین بود. نمی توانستم نگاهش کنم. بهتر بود فکر کند من خوابم. یا حداقل خواب آلود.

اما صبح که رفت واقعا خواب بودم. بیدار شدم نبود. نمازش را خوانده بود و رفته بود. و این همه بود و نبود و منی که نمیدانم چه می شود کرد. فقط باید منتظر بود و حکمت خدا را برای این بود و نبودهای این روزها تماشا کرد؛ که آدمیزاد تماشاگری بیش نیست.

پ.ن: هرچی هستی باش! اما کاش.. اما کاش.. اما کاش.. اما کاش.. اما کاش.. اما کاش.. اما کاش.. اما کاش..

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *