طوفان تویی

روبروی مدرسه ( از واژه آموزشگاه خوشم نمی آید ) پیاده اش کردم. گفت رسیدی اس بده. دور میدان نارمک که رسیدم اس دادم: “رسیدم”

ماشین را دست پاچه ( مثل همان وقت ها که یادش بجا بود ) در کوچه پس کوچه های اطراف میدان پارک کردم. برگشتم سمت میدان و شهرکتاب…

شراب من امروز وارد ۳۰ سالگی شد. از سی سالگی خود گفتن ساده است. مثلا می توانی احساست را بنویسی. آرمان هایت را. آنچه گذشت و آنچه خواهد گذشت. از افتادن به سرازیری ( که دوستش ندارم ) و هزار چیز دیگر. اما از سی سالگی عشقت که می خواهی بگویی انگار چیزی این وسط گم است. بخصوص اگر اتفاقی آن شب فیلم های ۲۰ سالگی اش را خانوادگی به تماشا نشسته باشی. بخصوص اگر آن روز تهران طوفانی باشد و چند بار غروب کنی و…

زیر چشمی نگاهش می کردم. با دقت به صورتش در صفحه تلویزیون خیره شده بود و با ظرافت خاصی ظرف ها را بدون نگاه کردن می شست. بی حوصله به اطراف نگاه می کرد. همه ظرف ها شسته شدند. میز آشپزخانه و میز شام پاک شد و دستمال سفره ها تا خوردند. زیر چشمی نگاهش می کردم. داشت به سی سالگی فکر می کرد.

کتاب* را که عصر، قبل از طوفان خریدم؛ روی گیتارش گذاشته ام. نه به هوای دیدنش. سال هاست تارهای گیتارش نلرزیده. بجایش دل من را می لرزاند. هر شب و هر روز. خودش ساز است. ساز دلنواز من. ساز سی ساله.

کتاب را نیمه شب پیش از اینکه به خواب برویم نشانش می دهم. با چند خط بدخطی که صفحه اولش خط خطی کرده ام. برای اینکه بداند تصویر سی سالگی برای من پر است از آرزوهایی که هنوز مانده تا آورده و برآورده شود.

همسر سی ساله ام. تولدت مبارک. خسته نباشی از این همه زندگی.

* کتاب دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *