مصطفی

یادم نمی آید مصطفی را برای اولین بار کجا دیدم. کجا با هم رفاقت کردیم و کجا رفاقتمان شد عهد برادری. فقط خاطرم هست من بودم و مصطفی و کوچه پس کوچه های تنگ و طولانی هاشمی و حرف و حرف و حرف. مثل بچه های لج باز و یک دنده بود و گمانم هست. کارها و رفاقت ها باید به روال او انجام می شد و می شد. همیشه می شد. همیشه خدا و البته من دوستش داشتم. رفاقت می کرد. دروغ نمی گفت. سر وقت به قرار نمی رسید ولی مطمئن بودی که می رسد. حالا می خواست قرار عروسی باشد یا عزا، می خواست سر قرار بخاطر من بمیرد یا ارثم را صاحب شود. می دانستم که همیشه سر قراری که یک طرفش من باشم می رسد. این اطمینان خوب بود. خیلی خوب. و همیشه خدا می دانستی کسی هست که در حد توان خودش، گوش و چشم و توش و توان تو باشد. برای همین مصطفی شد برادر و برادرانه دوستش داشتم. و چقدر راز دل که به هم گفتیم و…

آقا مصطفی، مرد خاکستری، پدر ارغوان و… از تو دلخورم. علتش را هم خودت گفتی و البته ساختی و من مثل همیشه چیزی نگفتم و گذشت و می دانم تو هم دلخوری. ولی برادر، دوستت دارم. گاهی باید صبر کنی تا زمستانی تمام شود و بهار بیاید. کمی بیشتر صبوری کن. شعر تازه ای که سروده ای را ببوس و منتظر باش. یکی از همین روزها شماره ات را خواهم گرفت. مواظب باش با برادرت سرسنگین نباشی.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *