شب یلدا
عزیز بشینه کنارم

یلدا برای من مثل عید می ماند. مثل یک آغاز. مثل نشستن پای سفره هفت سین. مثل وقتی صدای توپ در خانه می پیچد و بابا قرآن می خواند. انگار قنیمتی باشد در سیاهی زمستان که خود را گرم زندگی کنیم.

گاهی باید برخیزی و دست بیفشانی. که زندگی زود می گذرد. مثل هر یلدا که می آید و من یک سال بزرگ تر می شوم. یک سال پیرتر می شوم. یک سال عاقل تر می شوم و هزار یک سال دیگر. و همه این یک سال ها را دوست دارم جشن بگیرم. و چقدر خوب که یلدا شب خوبی برای متولد شدن است؛ و هر سال هزار سال می گذرد!

یلدایتان را مهمان می کنم به آهنگی زیبا از آلبوم آفرینش گروه شی با هی. لحظه ها و یلدایتان به شادی این آهنگ باشد.

فردا حوالی همین ساعت ها حتما نوشته ای بلند خواهم داشت! درباره یکی از نام ها!

 

بیشتر بخوانید
بلبل مسجد شازده

این اسمی بود که بابا رویش گذاشته بود. وگرنه برای من همه اش در سه حرف خلاصه می شد: علی. علی شاید اولین دوست جدی من به معنای واقعی باشد. اولین کسی که توانستم با او خاطره مشترک بسازم. هفت سال مان بود. خانه هایمان به هم نزدیک بود. پایین دست میدان جوانشیر ( کرمانشاه) مسجدی بود به اسم شازده. ما روبروی مسجد در خانه های سازمانی جهاد می نشستیم و علی و خانواده اش پایین دست مسجد در خانه ای اجاره ای. پدر علی طلبه بود و علی تکبیر گوی مسجد. از علی بجز چند خاطره کوتاه چیز زیادی به ذهن ندارم. یادم می آید تازه با باطری نیم قلم و لامپ ده وات آشنا شده بودیم. کارمان خرید سیم و باطری و لامپ از پیرمرد کوری بود که سر بازار کرمانشاه دکه داشت. پیرمرد کور بود ولی به ما نور می فروخت. نمی دانم چرا دوستش نداشتیم. بنظر خشن می آمد. شب های تاستان و خوردن توت های درخت داخل مسجد قسمت دیگری از خاطرات مشترک با علی است. توت ها مزد نماز جماعتمان بود. خدا می داند این نمازها کجا پشتمان را قرص نگه داشته است. یادم می آید خیلی زود علی و خانواده اش رفتنی شدند. با دست های کوچکم در جمع کردن اثاثیه کمکشان کردم. رفتند.
چیز بیشتری خاطرم نیست. هرچه هست جزئیاتی شبیه آنچه در بالا گفتم است. اما علی هنوز هم یکی از نام هاست. یکی از نام هایی که گه گاه در ذهنم رژه می رود. به گمانم دوستش داشتم. و گمان می کنم اولین دوستم بود.
تکبیر گفتن را از او یاد گرفتم. علی بلبل مسجد شازده بود.

بیشتر بخوانید
حسین سجادی

از حسین سجادی نوشتن برای من سخت است. سال های بسیار آنقدر با هم قاطی بودیم که انگار بخواهم درباره خودم حرف بزنم؛ و این سخت ترین کار دنیاست. چند سالی هم هست که آنقدر دوریم از هم که انگار دوتا غریبه. و از غریبه ها گفتن هم سخت است.
دوستانی هستند در زندگی که تنها معنی دوست نمی دهند. حسین برای من این چنین است. حسین در قدمی فراتر از دوست برادرم است. نمی دانم شاید دلیل برادر نامیدن این بود که هر دو تک پسر بودیم و بی برادر. از سویی حسین برای من یک مفهوم است. می پندارم اگر دوست یا حتی برادر بود این سال های بی خبری باید قصه مان را تمام می کرد. اما حسین هنوز دوست و برادر است. هنوز کسی است که می توانم در یک لحظه تمام زندگی ام را به اعتماد دستانش بسپارم و بروم. و این یعنی حسین یک مفهوم است که زندگی من نیازمند آن است. حتی اگر تنها یک شماره در لیست شماره تلفن همراهم باشد. رشته ای استوار از دوستی است که پازل دنیای من بی او چیزی کم خواهد داشت.
من با حسین زندگی کرده ام. سال های سال دیدن کسی در کنارت؛ در رویاهای مشترکت. آنقدر روی چمن های پارک زنجان دراز کشیدیم و از فلسفه زندگی گفتیم که پارک اتوبان شد. از رو نرفتیم. آن سال های آخر روی چمن های وسط بلوار خیابان زنجان به کشف و شهود می پرداختیم. تا کم کم قد کشیدیم و پاهایمان برای دراز کشیدن وسط خیابان زیادی بلند.
کم کم معنی دوری را می فهمیدیم. دیگر خانه مان در یک کوچه و خیابان نبود. اجاره نشینی ما را برد دو خیابان پایین تر. بعد سه خیابان بالاتر. دو سال بعد کلا به منطقه دیگری رفتیم. اما فاصله ها فقط در بعد مکان معنا می داد. هنوز جای پای ما محکم بود. بزرگ می شدیم. دوستان جدید و متفاوت می گرفتیم. کم کم داشت همه چیزمان از هم جدا می شد. شد. و فقط همان رشته دوستی ماند. همان که برای من یک مفهوم است. همان مفهومی که وقتی حسین را هر شش ماه یک بار می بینم اجازه نمی دهد هیچ چیز بینمان یخ بزند.
برای من از حسین نوشتن چیزی نیست که در یکی دو پست تمام شود.  بیش از ده سال هر روزت را با کسی آغاز کنی یا به پایان برسانی کم نیست. همین ها می شود هزار خاطره. که نمی خواهم حالا از آن ها بگویم.
داستان این نام طولانی تر از یک پست است. حسین از آن دست آدم هایی است که هر وقت بخواهم از خاطرات نوجوانی ام بگویم او هم کم و بیش حضور دارد. فعلا به همینقدر بسنده می کنم. یک جایی هم از خود حسین خواهم گفت. خود خودش.

بیشتر بخوانید
خواهر به غربت رفته

او خواهر به غربت رفته است. وقتی آن لیوان شیشه ای از روی میز “کافه سارا” افتاد و نشکست؛ قسمت اینطور نوشته شد.

آرام گفت. نشنیدم. خواهرم به غربت رفت. به غربت فرستادمش. به غربی خودخواسته. خودش خواسته. خودم خواسته.

داستان گلیم و جاجیم طرح کودکی…

داستان آن بافت سبزآبی…

داستان کتابی که تمام برگهایش سفید بود…

و داستان کتابی که قافش حرف آخر عشق بود؛ اما نام دیگر من نبود….

حالا نشسته بر دیوار بی حوصلگی. بطالت روزهای سرد زمستانی را می گذرانیم! بی آنکه بدانیم چرا این روزها خسته ترین روزهای آذر است*!

او خواهر به غربت رفته است! و این غربت سخت مرا می آزارد!

پ.ن: به غربت رفته در زبان شهر ما یعنی ازدواج دختر با غریبه ها. با قومی دیگر. با قومی که از ما نیست و رفتن به شهری غریب برای زندگی! به زبان ساده و غمگین یعنی رنج!

* پاییز در حوالی چشم تو ساده شد …. از روزهای خسته ی آذر که رد شدی

بیشتر بخوانید
فرشته

نام دیگرش بانوست! و نام های دیگرش بسیار…

نام تمام زنانی که روزگاری می شناختم یا دوست داشتم بشناسم….

فرشته است؛ وقتی با لبخندهای شیطانش به استقبال آغوشم می آید…

بانو است؛ وقتی اخم می کند و بی حوصله لباس های بهم ریخته ی روی تخت را مرتبط می کند…

ساقی است، وقتی چای بدست؛ مرا مهمان بوسه و حرف می کند…

غزل است؛ وقتی به شعرخوانی هایم گوش می دهد و با من و بجای من اشک می ریزد…

سحر است؛ وقتی صبح ها بخاطر من بیدار می شود…

شادی است؛ وقتی کودک درونش مرا به بازی می خواند…

گل گیسو است؛ وقتی آن رژ قرمز تیره را با کرم پودر تیره استفاده می کند و روسری اش را به رسم مادرانش رشتی می بندد…

و بسیار نام  های دیگر…

و باز هم فرشته است. وقتی به چشمانش نگاه می کنم. چشمان نگرانش، چشمان مهربانش، چشمان پیروزش، چشمان شوخش، چشمان پشیمانش، چشمان شیطانش…

 

 

بیشتر بخوانید
نام ها

دیروز اف ام پلیر ماشین بعد ماه ها خودش تصمیم گرفت درست شود و کار کرد! و ترافیک شدید رسالت باعث شد یک دل سیر آهنگ های فلش قدیمی را گوش کنم! همین چیزها باعث می شود آدم بفهمد دنیایش چقدر پیچ و تاب خورده است. چقدر از این در به آن در زده است و… چقدر دور شده است. از اصلش نه. از هرچیز. هر چیز که روزی با آن دلخوش بود.

به یاد آوردم دوستانم را، کسانم را، همکارانم را و… نام هایی که روزی با آن ها خندیده بودم، روزی با آن ها گریسته بودم، روزی به غریبه ترینشان بزرگترین رازهایم را گفته بودم. صورتشان را به یاد آوردم. مردانگی ها و نامردمیشان را. و دیدم همه اش را دوست دارم. این شد که باید جایی از این نام ها می نوشتم. سال ها بود که از وبلاگ نوشتنم می گذشت. نمی خواستم در ادامه آن آرشیو قدیمی باشم (نمیدانم چرا). همه را بک آپ گرفتم. کپی کردم روی یک سی دی و گذاشتم جایی که حالاحالاها دستم بهش نرسد. این شد که کافه تهران (سایتی که قرار بود فهرست کافه های تهران باشد!) شد جایی برای زنده بودن. جایی برای نوشتن. ساده نوشتن. از خودم نوشتن. از زندگی. از نام ها. اسامی ای که گه گاه به یاد می آورم.

بیشتر بخوانید